به نام او
بنگر و به درخت و
خوب نگاهش کن
مدت ها بنگر ، در گذر زمان
فقط می خواهم یک چیز گویم از بسیار چیزهایی که نمی دانم
به برگ هایش بنگر چه زیبا
بهار برگ هایی نو ،جوان
تابستان رشد
پاییز آرام آرم زردی برگ و برگ ریزان
زمستان درختی لخت
برگ ها همه رفته اند
افتاده اند.
باز بهار ،درختان با برگ هایی نو...
برگ های افتاده پاییز در بهار بعدی کجا خواهند بود؟
درخت اما زمانی بیشتر عمر خواهد کرد.
حال تو ای انسان مگر ماجرای تو مشابه آن برگ نیست؟
اول نویی ،رشد و بزرگ شدن،مدتی بودن،و نهایتا زردی و مرگ
بعد به خاک افتی،و باز انسان هایی نو می ایند
حال اگر به ماده باشد،فرق تو و برگ چیست در انتها
هردو خاک خواهید شد...
خاک...
هیچ
تو همان هیچ است
تو و منم منم های تو جز هیچ است!!
پس خودت را دریاب
به فکر خودت باش
پس روحت را دریاب
خدا از خودش در تو دمیده
ای انسان
خداوند از روح خودش در تو دمیده
چه شرافتی داده تو را
قدر بدان تا توانی
یادت نرود
روحت را،
که جسم تو همچون برگ به خاک افتد.
روح توست که با تو خواهد بود
نکند مواظبش نباشیم!!
برچسب:
نویسنده: نرگس سامانی