
به نامت
زندگی شده خالی از عشق
انگار عاشقی ز یاد رفته
روح من پر از مـرگ های نوبه نو
دل خسته از حـرف های مردمان
جان مـن پر ز عکس های عاشقی
خویش خفته ام به درد های ساده ای
پر نشـانه ای، چشمه ات چه خشک
لمـس و بی دلی،جاده پر زمشک
می شوم تـهی،همچو یک بدل
چون شمیم تـو، میرود ز دل
عجیب حال بد، شد نصیب تو
ز بی حواسی تـو به دلـدار تو
دلیل مرگت را ندانستی تـو
مگر زمان بازآمدن تـو به تـو
به قطره ای از دریای وجود
به شمه اغازین شروع عشق
براستی سخن همان سخن است
آنکه بی یاد توست ،نیست هست
95/9/1
دفترم را می گشودم.
دنبال این مطلب گشتم:
ای که بی او من نیستم ، و اي كه بي ياد او هم باز من نيستم.چرا كه بودن براي ياد توست نه احساس بودن،پس هر كه بي ياد توست گويا هميشه نيست بوده.شرمنده ام خدايا از اين بودني كه با نبودن عجين شده.هستي ام داده اي و غفلت زده ام.علت بودنم ياد توست،ولي اكنون كه هستم يادي از تو ندارم.(درباره وبلاگ).
برای پر کردن قسمت آخر این شبه شعر
تاریخ آن 88/9/1 بود.
هفت سال گذشت
و باز هم،همان سخن را روان آدمی گوشزد می کند.
براستی سخن همان سخن است
وبدون محبت و یاد او اگر با خود صادق باشیم،دلخوشی نخواهیم داشت.
و این عمر ماست که می گذرد.
و عجیب که روز وماه این دو مطلب یکی شد به فاصله هفت سال،اگرچه هردو مطلب یک مضمون دارد.
براستی سخن همان سخن است
آنکه بی یاد توست، نیست هست

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:0 توسط بنده پشيمان|